چیزی نمانده است ، پشیمان كنی مرا

با دست های عاطفه حیران كنی مرا

آخر چگونه از دلت آمد بهار من!

تسلیم دست های زمستان كنی مرا

من شكوه ای نمی كنم ، اما چه عیب داشت

یك شب به باغ خاطره مهمان كنی مرا

می خواهم از جزیره چشمت گذر كنم

با یك نگاه ، طعمه ی طوفان كنی مرا

هرچند باز تشنگی ام را سروده ام می شد

پر از ترانه باران كنی مرا 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388    | توسط: ElHaM No1    |    | نظرات()